
xa0 1- ته ماشین نشسته ام کنار مامانم ، بابا جلو نشسته پیش عمو جان .به در سبز رنگ که میرسیم عمو بوق میزند، اوست کهxa0در را باز میکند .چشمان براق اش در تاریک و روشنای غروب می درخشند عموxa0 مرا در آینه نگاه می کند چشمکی می زند و با همان طنز تلخ اش میگوید دربون جدید گرفتیم دیدیش؟ ماشین به آرامی وارد حیاط می شود و من در مهربانی نگاه معصوم کودکانه اش غرق می شوم... 2-از خواب بیدار شده ام. خانه ماست ،اتاق من، م...
ادامه مطلب