1- ته ماشین نشسته ام کنار مامانم ، بابا جلو نشسته پیش عمو جان .به در سبز رنگ که میرسیم
عمو بوق میزند، اوست که در را باز میکند .چشمان براق اش در تاریک و روشنای غروب می درخشند
عمو مرا در آینه نگاه می کند چشمکی می زند و با همان طنز تلخ اش میگوید دربون جدید گرفتیم دیدیش؟
ماشین به آرامی وارد حیاط می شود و من در مهربانی نگاه معصوم کودکانه اش غرق می شوم...
2-از خواب بیدار شده ام. خانه ماست ،اتاق من، من روی تخت ام خودم را کش میدهم
پایین تخت نشسته است سرش به چیزی گرم است رختخواب اش را در اتاق من می انداختند تا دو تایی بتوانیم
قبل از خوابیدن با هم حرف بزنیم هر چه قدر دلمان می خواهد
و ما دلمان می خواست خیلی خیلی طولانی با هم حرف بزنیم
زهرا خانم روی زمین پایین تخت سفره صبحانه را پهن کرده . یواشکی نگاهش می کنم به من می خندد
تمام صورتش مهر است و نور و پاکی .او اینجاست و من اصلن تنها نیستم...
3- با مامان و بابا و او رفته ایم بیرون. گردش کردیم برایمان دو تا بادکنک هالوژنی خریدند
بادکنک من بعد از چند دقیقه از دستم رها و شد رفت قهر کردم اخم کردم لوس شدم. با من حرف میزد
می خواست از دلم غصه را بیرون کند من هم بی اعتنایی می کردم محل اش نمی گذاشتم
بالاخره گفت من که بادکنک نمی خواهم مال من برای تو باشد حالا بخند. در بخشش پرمحبت و بزرگوارانه اش
غرق می شوم به او می خندم، با همه چهره اش به من می خندد
4- عصر پنجشنبه بود چند روزی آمده بود همبازی ام شود. همبازی شدیم و خوش بودیم تا اینکه دوستم ش
به دیدن من آمد ...او را رها کردم با دخترک پچ پچ می کردم و می خندیدم به بازی نمی گرفتم اش
تنها گذاشته بودم اش...عمو آمد که ببردش. نمی خواست برود می گفت هنوز بازی هایمان تمام نشده
با بی رحمی گفتم دیگر حوصله بازی با او را ندارم . گریه کرد، اشک ها ریخت ولی من بدجور سنگدل بودم
عمو گفت از حالا ببین زن ها همه همین طورند ...در خودخواهی کودکانه ام غرق بودم ،به او فکر نمی کردم
5-برایش مشق هایش را تند تند می نوشتم تا زودتر بتوانیم بازی کنیم با مهربانی نگاهم می کرد درنگاهش
چیزی از جنس عشق از جنس دوستی از جنس مهربانی بی انتها بود... من به این ها کمنر توجه داشتم
دلم می خواست زودتر تکالیف اش تمام شود تا بازی کنیم
گفت دلم می خواهد تا شب این مشق ها تمام نشوند تا تو اینجا توی اتاقم پیشم بمانی
نگاهش کردم با حیرت ،ناباوری و کمی خشم
بعد بی خیال و سبکبالانه گفتم تو انگار دیوانه ای؟ فکر کردی من تا شب اینجا پیش تو می نشینم؟
6- زیر زمین خانه عمو ، بزرگ است با (ح) و (ن) و او بازی می کردیم دو قبیله بودیم در دو طرف
(ح) می گوید لی لا هم قبیله ای من است اعتراض کرد که نمی شود
اما (ح) بزرگ تر است گفت همین که من گفتم نمی خواهی بازی نکن
یا چشمان پر از اشک نگاهم کرد و پرسید تو می خواهی در کدام قبیله باشی؟
شانه بالا انداختم : برایم فرقی نمی کند! برای او اما خیلی فرق می کرد
و من خوب می فهمیدم چقدر دوستم دارد همه می فهمیدند خیلی دوستم دارد
و من در لذتی ناگفتی غرق می شدم...
7- سالها از آن روزها می گذرد اینها تکه هایی از خاطرات من و اوست که همیشه مثل فیلم صامت
از برابرم می گذرد...
از این یادآوری ها، احساسات خیلی خیلی متفاوتی به سمتم هجوم می آورند که پر رنگ ترین و غمگین ترین
که زیبا ترین شان دلتنگی برای اوست دلتنگی برای چشم های براق نگاه مهربان و قلب پر از عشق اش
من همیشه دلتنگ اش خواهم بود بی آنکه بداند بی آنکه بفهمد بی آنکه ...
ما را در سایت تمرین خریت دنبال میکنید
برچسب: دلتنگی, نویسنده: بازدید: 67