باورم نمی شد من چنین جمله ی خشن و بی رحمی را بر زبان که هیچ ، از خاطرم گذرانده باشم
گفتم: من گفتم؟
گفت : من از لا به لای حرف هایت فهمیدم
در دلم گفتم : غلط کردی که این قدر غلط فهمیدی...
با خودم خیلی کلنجار رفتم
چه گفته بودم؟
کدام کلمه؟ کدام جمله؟
هر چه بیش تر فکر می کردم حیرت ام بزرگ تر میشد
دو سه روزی گذشت ...
کم کم به این نتیجه رسیدم که دلش خواسته بار این واقعیت هولناک را بر دوش لاغر من بیندازد
تا خودش برای دمی شده نفسی بکشد
به خودم گفتم اگر این حرف بی رحمانه و بی انصافانه کمی راحت اش کرده
بگذار چنین باشد
و در دلم گفتم
حالا که داری میمیری چکاری می کنی؟